مَردی چنین ...



مردی که آنقدر رئال بازیهایش را، کرده است که دیگر طعم ِ مانده، نمانده است... اوغ میزند و دیگر تنها یک آغوش برای بارساست...


چشم به ذهن " فیگو " دوخته بودم در آن التهاب ِ دو راهی ...

بارسلونا ...


آخیش ...
چقدر خوب که از رئال ها نیستم و به برهنگی پوشیده به تکه ای، در هواداری از بارسلونا فریاد میکشم ...


نمیدانم بارسا را برای خودش دوست دارم یا برای رئال نبودن...
همیشه چیزی شبیه به نیش زنبور، از رئال، کمی فقط کمی مردمک چشمم را منحرف میکند! ولی زیباییهای فیلی بارسا ... نمیدانم چرا این نیش زنبور، تناژ عظیم فیل را گاهی در چشمانم، کنار میزند!

عنوان های زیاد ...


سالهاست در- اتاقِ من  ساعتی زندگی میکند که تا دیشب، تنها یک ساعت بود!!! ساعتی که سالها از خوابیدن، دیده نشد! هنوز هم کوک نیست ولی از دیشب دیگر ساعت نیست! میبیند!


گزیر ...


عبارات لوس تکراری!!! ژست های ادبی ... "ثانیه های دلتنگی"! تا حالا توی متن های ادبی، زیاد ازین چیزا دیده بود!

تا اون روز بعدازظهر نمیتونست تصور کنه حجم عظیم بهمن داغ دلتنگی وقتی سراغ کوه یخی مغز میاد، ذهن رو آب میکنه و سیلی از واژه ها رو توی بستر خاطره به راه میندازه و آدمو برای بیان حس مشترکی به قدمت فکر بشر مجبور میکنه که بگه :

           " ثانیه های داغ دلتنگی ......



صبح ...



و به آرامش شن های روان

و به آرامش آن آیینه

پس از آن رزم عجیب

در آغوش

به سراپردۀ اوهام و خیال

هرچه عریان و سبک

رقص پرواز ِ تن ِ تنها را

                             می دیدم ....



نشخوار هزاره ها ...





شاید این اوج ِ به خیالم بکر که ایستادم، ازهمان کشف های هزاران باره باشد که حتی گاهی آن را حاصل نبوغ هزاره سوم میدانی و در اوج خامی در کتابهای فسیل شده قرنها پیش، به همین داغی، ذهنت را سرخ کند وچه احساس میکنی 7 ملیارد با احتساب گذشته ها شاید 8 ملیارد، همه یک ذهنیم، همه یک ذرۀ معلق! حس هایی که در دل دختر پابرهنه بر سواحل یانگ تا آن پسر راه راه در کوههای راکی، دختری پشت روبنده سیاه در ریاض، من ِ در تهران ِ در حال گذار (این گذاری که صورت نسلها را بی دهان کرده و نمیدانم چند قرن باید در حالِ ... باشیم؟!) تا حسی در دل جنیفر ، حس خوزه مورینیو زیر دوش، در چشمهای اوباما و از کجا میدانی که همین حس را در دل فعال بسیجی ِ میدان 8 نمیبینی؟! حس بتول که دستان علی را خداگونه ناامید فشار میداد تا از دهان پزشک جوابی بیرون بیاید که آنجلینا با همان پاسخ صدر اخبار بود روزی که خبر فروش کلیه صفدر برای خرج جراحی سرطان سینه مادرش هیچگاه منتشر نشد. حسی که حتی با 5 سال تاخیر در یک وبلاگ نابِ ناب میبینی وقتی که با سرچ شلوار کردی آن را پیدا کردی!! میخواهم بگویم که ... میدانم که این چیزی که میخواهم بگویم شاید الان به هزاران زبان در هزاران اثر مزه دار شود... پس لزومی به باز کردن دهان نیست!!! چیزی که کودکانه بکر میپندارمش!!! و چه حسیست که تو در خیالت، دنج ترینها نشسته ای و ناگهان هزاران پروژکتور روشن شود و تو خود را میان هزاران ببینی... حس خوب، که پس  ... و حس بد که ...

میخواستم بگویم که ...

یادم بیاور بگویم چه میخواستم بگویم...






شور وحرارت ...


حس ِ

آن دماغی که در نهایت ِ تاریکِ بینی جا خوش کرده است، به خیال، تا ابد، آن جای ِ به تعدیل گرم و خنک، نزدیکترین به ذهن و آنی یک انگشت کور سمج با منطقی محکم و بهداشت زده به جانش میفتد ... 

چه میتواند باشد؟!



تلخندی تلخ، victoria's secret


زنانگیم سراسر ِ مردانگی را فریاد میکشد ...

زنانگیم از جنس ِ بکارتِ زمین... از جنس تاریخ ... و مردانگی ِ از جنس کیهان را ... جریان داغ شیره های نابِ خرد و سکونِ چهل سالگی ...

چگالترین سیاهچالم که کهکشان را نه به غریزه، به جنون، فریاد میکشم.

مستم از بوی چوپان ...





نیش ...


در بر گیر این تن خستۀ بی روح

پیچیده به پیله های انبوه ُ

                            

بدر از جان زلالم جسدم تا که بینی همه داغ کهنم .....



دایره سفید ...


آن سالها، وسط یک اتفاق روزمره، صدایی دستپاچه می آمد و میگفت: صدایی که میشنوید ... و از وضعیت قرمز و سفید حرف میزد. انقدر مادرم با سیاستی آرام آن روزمره را رها میکرد و دست مرا میگرفت که نمی فهمیدم آن صدا، هشدار آتش است... من کوچکتر از آن بودم که با شنیدن این صدا، سیگاری روشن کنم و به جایی خیره شوم، کوچکتر از آن که بدانم از فضا نمیشود فرار کرد! دنیای آن لحظه من ادامه روز یا شب با کمی سکوت بیشتر یا شاید شروع یک بازی در زیر زمینی که پر از مثلا بود! ولی دنیای شهر،در همان لحظه، جیغ بود و دود ... ولی من آرام! نگاه مادرم مرا به آن وضعیت رسانده بود ... وضعیتی که نمیدانم سفید بود یا قرمز!


 امروزها، داستانِ همان وضعیت است. سفیدم یا قرمز نمیدانم!!! از گام های آرامم میگویم، از خنکی و ... اما در ذهنم دودهای داغی هست!

 وضعیتی که هست، میتوان بر صندلی قرمز نشست و میتوان بر صندلی سفید...

میتوانم سوت بزنم...

میتوانم یأس را دوره کنم ...

آرام، میخندم!





مسخره عجیب ...!



 میدانم که چه میخواهم اما گاه دنباله دامنم جایی گیر میکند ... دور از همه جامعه ها ... و به گندمزار نزدیکتر ... به هیچ ...

مواجهه ...


اشکهایم مثل کودکان سرتق، به هیاهوی تعطیلی مدرسه، از پله های چشمم سرازیر می شوند. سنگریزه دیشب حقیرتر از حرفی بود که چیزی را بر هم بزند
اما
از ضعف های خودم نگرانم. از مدتها سرمستی، به خود آمدم. فکر میکردم ...



اجتماع، انسان ِ اجتماعی را ضد اجتماع میکند ...


 حرفهایی شنیدم که حالم را خوب کرد... آزمون بود. لبخندم محو نشد. لبخندی که دریچه رسیدن به دشت بود. لبخندی که بودنش پرده ایست که نشانم میدهد که جسمم از کجا آمده است و روحم، قلبم، چشم به کجا دارند... جسمی که او هم، گاهی ریاضت را هوس میکند! اما از حسی، اگر لحظه ای، درگیر بازی انسان میشدم، تَرَک بر میداشتم...  خوبم. آرامم و همچنان میخندم...

گاه نگران سنگریزه هایی هستم که برای اقیانوس آرام هم، از ساحل، پرت میشود ...

نگران ضعف های خودم... نگران نورون هایی که گاه تا سرحد بیوشیمی رایج، نزول میکنند! نگران همان هرچند لحظه های کپک زده! هرچند لحظه ای ...

احساس میکنم اگر در گندمزارم نباید حتی ثانیه ای ... آنقدر مست شده ام که یادم رفت، صومعه نشین این دیرم. نمیدانم. بوی غرور و فراموشی من، دانایی گندمزار را لرزانده است. گمان ساده ای که اقیانوس آرام، آسمان، سدیست بر سنگریزه ها. ولی در آغوش امن خاک، باد در گوشم آرام میخواند که سنگریزه ها از آرام، متراکمترند، چگالی لجاجت سیاهیشان چندین برابر است، گریزی نیست. نژاد آسمان از بی تراکمیست! نگهبانش خِرَد است نه جنس و رنگهایی که با آن متولد شده. از شاخه های خیال پایین بیا که چگالی های بالای سیاهی، _حتی غبار در برابر پهنای خاک_ به گندمزار راه دارد. چشمانش را آگاه بر هم میزند، راه دارد! سنگریزه ها هستند! بپذیر! اما... باد مرا میگوید: سنگریزه ها، کوچک، ولی بسیارند، تو تن به انگشتان خِرَد ما بسپار..............

در گندمزار هیچگاه آفتابی نیست. اینجا آرامم. در گندمزار بلوغ تمام سال گرده افشانی میکند...

و یادم می آید...

همین تعادل، همه زاییده مراقبه ها، نظاره ها و گاه جنگ های سختیست. یادم می آید که هوش گندمزار جاریست ...








کنار خیابان ایستاده ام ...


عینکم شکسته است

تو مرا پیدا کن!




نذر...



حس آن دختر ... آن رمان کودکی ... آن پزشک دربار فرعون، که عصرهای بلند تابستان، مرا در کنار نیل، در مردارخانه ها همراهی میکرد ...
حس آن مینا را دارم. دامنم را کمی، تا برآمدگی ساق پایم بالا می آورم و آرام از پله ها بالا میروم. باز هم نوازش باد را احساس میکنم، باز هم هم آغوشی ... خنکم... سبک ... آرام ... هیچ بر تنم سنگین است! آرام از پله ها بالا میروم... سرم را آرام بر تخته سنگ میگذارم. چشمان جلادم را مسافر میشوم. داغی لبانش را احساس میکنم. سرشار از روحم در این دم قربانی شدن ... مرگ را با جان در آغوش میگیرم که تا نهایت در لحظه جاری باشم. و نگاهم به جماعتیست که مینگرند با دهان های باز که آب دهانی تلخ از آن جاریست ... بوی مردار شهر را برداشته است. بوی همبستر شدن های متعفن ... چشم به زیباترین دستان تاریخ دارم ... به زیباترین نگاه ... جلاد. نبضم را نشانه برو ...



افشان ...


لبریزم از سپاس

سرشارم از لبخند

تنها نمیدانم، این رقص را که به من آموخته است...





تخم مرغهای رنگی ...



خنده تنها واکنش من است آن جا که رد احساست را در آن بازی هزاران بارۀ  " زن " دیدم... و چه تکراریست...

نمیتوانم واکنش دیگری بر این غریزه داشته باشم. وقتی به راحتی دست را باختی...

آنقدر ساده است و روشن که سکوت میکنم!



نیمۀ کامل ...



میان قفسه های "شهروند" قدم میزنم. ازین لطافت پارچه ها بر تنم، ازین گشادی دامنم، ازین سبکی شالم و از نگاهت... لبریزم. زنانگیم را به رخم میکشی ... نگاهم بر تمام این رنگها میلغزد ... زنم؟ انسان؟ سنگم؟ گیاهم؟ مرا در آغوش، زمزمه کن... بر زمین نیستم!




احتمال ...



روزی تو را ترک خواهم گفت...

چه میشوی؟


نقطه ...


نقطه ها را از من نگیرید ....

من در نقطه ها ...



مکیدن ...



باد هم در این بالیدن من، زمزمه میکند ...

من، تنها من...

برهنگیم را به گندمزار، خوابیست بی انتها ...

و در تمام اینها، باد هم نفس میکشد.

نمیدانم، این بلوغ تنهایی و نفس را چگونه با ارضا باد، در آمیزم؟!

حریر را بر تنم میخوانم ... نگاه تو هم حریر را بر من میخواهد؟

موهایم را در همخوابگیت میخواهم، تو هم؟

اگر من نخواهم و تو بخواهی...؟

چنین گردبادی هست؟

نیست ....

من سراسر منم و تو هم همین را مز مزه میکنی و در هم بالغ میشویم ....

تو سراسر تویی و من تو را یک سر، تا آسمان، بالا میروم...

تو مرا ...



من ...

 

از جنس حوا ...
پرسیدم و جوابش را هم میدانم ...
زیباست! محشر است .... نگفتنی ...
هم آغوشی من!
حتی اگر موهای ِ بلند ِ نمیدانم چه رنگیم را از ته ....

و تو ...
چون تویی ...

نگاه ...


موهایم را از ته ...

موهای ِ بلندِ نمیدانم چه رنگیم را ...

امشب هم، هم آغوشیمان، زیباست؟؟؟



ابرقدرت ...



آمریکا، جاییست که من به هر چه فکر میکنم، در آن قبلا به آن فکر شده است و تنها به تولید انبوه نرسیده است...

جاییست که قبل از پروراندن ایده برای پروژه، باید سرچ کنم این جرقۀ خام من،آنجا، در کدام مراحل آخر است!!!!




رو ...


بازهم با همان شلختگی همیشگی، از همان میانبر همیشگی، برعکس همه ماشینایی که توی یه صف خیلی طولانی میخواستن خودشونو از پاسداران به قلهک برسونن، من یکی آروم، قدم زنان داشتم از کلاس بر میگشتم و درسی رو که گرفته بودم با خودم زمزمه میکردم.  یه قطعه از پاگانینی! به چی فکر میکرده که یهو فا می ر دو سی دو ... رو اینجور ردیف کرده؟! در اوج احساسات، تعادل رو حس میکنی یا مدیریت، نمیدونم مثل غوغای ستارگان خرم و ملک و ... نیست! اصلا! به دل زخمه نمیزنه ولی منو که حسابی با خودش میبره! یه جور پرواز امن! آره! خرم و یاحقی سوز دل آدمو به گوش آسمون میرسونه ولی ویوالدی عین قالیچه غول چراغ جادو خود آدمو به آسمون میبره، واسه همین یه جورایی حست رو تعدیل میکنه ولی خرم عمق میده و تو رو بیشتر توی حست فرو میبره... ازینکه کف کفشم انقدر تخت و نازکه احساس خوبی دارم! تماس هوس برانگیزی با زمین! از اینکه وقتی باغبون شهرداری توی عالم خودش، داره به چمنا آب میده و قطره هایی رو روی پوست پام احساس میکنم، احساس خوشبختی میکنم! اینکه باد با تمام حسش، مچ پام رو به بازی میگیره، خوشم میاد و باعث میشه حداقل خوشحال باشم که پاهام امروز بازیشون رو کردن و خوش گذروندن، شالم رو یه کم باز تر میکنم تا گردنمم ازین بازی لذت ببره ،چشمام رو لحظه ای میبندم، نفس عمیقی میکشم، بدنم رو به دست باد میسپارم و یهو یادم میاد که بچه که بودم دوست داشتم چمن زن بشم و بزرگتر که شدم فهمیدم میخوام چوپون بشم! ولی هیچی نشدم! لبخندی میزنم و از خیابون رد میشم و خودم رو به لاله های حاشیه پیاده رو که نزدیک میکنم، احساس کردم کسی ازم سوالی پرسید،نگاش کردم و دیدم برگه ای دستشه و آدرسی که نمیدونم چجور ازینجا سر در اورده بود؟! کی تونسته بود اینجوری راهنماییش کنه! داشتم فکر میکردم چجور ازینجا درش بیارمو و به مقصدش نزدیکش کنم که یه خانوم دیگه هم ایستاد و آدرس پرسید!! بهش نگاهی کردم که فهمید باید صبر کنه! آقاهه تشکر کرد و رفت و رو به خانومه کردم که یهو یه اقای خیلی جذابی ایستاد و صبر کرد تا حرفم تمام بشه! بعد با تمام وجودش بهم فهموند که میخواد بره بهشت زهرا !!! هان؟! به این یکی واقعا نمیشد آدرس داد! انقدر پرت بود که باید به یه جایی میرسوندیش! اونم توی این محله ای که عین لابیرنته! بهش گفتم شانس اوردی، مسیرت با من تا حدی،( حداقل تا اولین آبادی) یکیه! ازش پرسیدم اهل کجاست. فرانسوی بود و خدا رو شکر انگلیسیش عالی نبود و این به من احساس شکسپیر بودن میداد!!! ازم پرسید این سازی که روی دوشته چیه؟ ویلن؟ گفتم: آره! چند قدم جلوتر رفتیم. گفت برام الان میزنی؟ با تعجب نگاش کردم که چی؟؟؟!! اینجا ؟ وسط خیابون؟ گفت آره! واسه من! با همین انگشتات!!! نگاهی به انگشتای کوتاه و ناخنای از ته گرفتهء مربعیم کردم! یه نگاهی دور و برم کردم، ماشین زیاد بود ولی غیر از باغبون و نگهبان محوطه سبز و دو نفر دیگه کسی نبود! کیفم رو از دوشم پایین آوردم! فهمید باید کمکم کنه! دستاش روجلو آورد،کیفم رو گذاشتم روی دستاش. اسمم روپرسید، اسمش روپرسیدم. سازم رو در اوردم و ایستادم! روی شونم گذاشتمش. به مامانم فکرکردم... آرشه رو روی می گذاشتمو... لهجه عجیبی داشت! نفهمیدم چی میگه! میشناخت! گفت شیطان! گفتم هان؟ فهمیدم اون هان رو قطعا نمیفهمه! گفت پاگانینی! ایول! ولی ایولم نمیفهمید! ای بابا! تو چی میفهمی؟! یواش ملودی رو برگردوندمو بازم فهمید! برامس! کودکم فعال شده بود! گفت شومان! پیش خودم گفتم بابا این کارست! غلاف کن! و آروم اومدم روی ایرانی خودمون، ساکت گوش میکرد، چشماش دلیلی بود که نفهمم کجا ایستادم. آرشه رو برداشتم. گفت میشه ادامه بدی؟ من هم ... دیگه باید بساطمو جمع میکردم! کمکم کرد که سازمو جمع کنم که گفت: فوزرش...!!! فوزر؟؟؟ فوزر یعنی چی؟؟؟ گفت: فوزر، موزر... فهمیدم همون فادر خودمونه! گفت باباش ویلن میزده!  به چشم بهم زدنی پدرشو توی ایستگاه مترو با موهای مجعد زیتونی دیدم که ... ادامه داد آرشیتکت بوده! عکس زنده ای که داشت توی ذهنم جون میگرفت، پرید! چه جالب... دوست منم معماری میخونه، اونم فرانسست! ولی صداش عوض شد! بابام مُرده! ریتم قلبم عوض شد! گفتم متاسفم ولی گفت خوشبختم! گفتم دوسش داشتی؟ گفت تمام زندگیم بود!!! از شادی و خوشبختیش حرف زد ! ولی من داغون تر ازین حرفا بودم! جمله هایی رو می گفت... همزمان به هفت، هشت تا چیز داشتم فکرمیکردم. و یکیش به اون موقعی که انواع بهانه ها رو ردیف میکردم که کلاس زبان نرم!!! بهش گفتم که ولی حال من اصلا خوب نیست، انقدر که بهتره بگم خیلی بد! گفت تو خیلی خوبی! دنیا خیلی خوش رنگه!  چشمهای درشت و فوق العادشو چنان نگاه میکردم که انگار کاملا میفهممش! یواش یواش اومدیم و اشکهای من بود که بی امان میریخت. بخاطر هق هق من، مجبور شدیم دو بار وسط سربالایی بایستیم! ماشینا به سرعت از کنارمون رد میشدن.از زندگی عجیبش گفت و ازینکه باید چیکار کنم! از شهر من گفت که فهمیدم تا الان ندیدمش! من میدونستم داریم میرسیم به اونجا که باید... نباید... به اون گلخونه ای که همیشه چند دیقه ای توش میگشتم! ایستادم! اون هم! بهترین کار این بود که با اتوبوس خودش رو به مترو برسونه! توی ایستگاه ایستادیم! همچنان میگفت که چیزایی هست... اتوبوس رسید. بهش گفتم سوار بشه و سفارششو حسابی به راننده کردم! نگرانش بودم. در اتوبوس بسته شد. ایستاده بودم. چشمای درشتش. برام دست تکون داد...

کیفم رو روی شونم جابجا کردم و دوباره خودم رو به باد سپردم...




... @ @ ...


به کلونی مورچه ها که نگاه میکنم، آدمها را میبینم. مدتی که بخوانی، ببینی، بازی کنی... به قورباغه میرسی که به چشمانت زل زده است!  همه دلتنگ سیبی، بویی، شالی، بوی سیگاری و ... و تعدادی مینویسند! و بعد از نوشتن، میخوانند، و وقتی خواندند، میبینند گویی در هر سطحی که باشی، نویسنده های دوست داشتنیت، کلمات را از هم دزدیده اند! حتی از خودت! حتی تو از آنان! حتی اگر از یک طبقه نباشند، اگر با هم مدتی را بگذرانند، میفهمند که با تمام تفاوت ها، گمشده ها و انگیزه های مشترکی دارند!

مورچه ها، به چه جدیتی ... و نمیدانند که ما به آنها میخندیم ...



بغضی در راه ...



امانم را بریده، این تنها نگاه ها ...

بی تابم کرده است، این کلیدهای شکسته در قفل!



بارها ...


دست در جیبهای بی نهایت...

سوووووووت ....

آرام ....



زن ...


حیرانی ها بر دلم باشد، باز، آن سرمه را به چشم میکشم ...

باز هم تافته ها مرا التهابی راز آلود میدهند ...

بازهم گندمزار، مرا بر خاک، به آسمان میکشاند ...

باز هم مست میشوم از نگاهی که مرا بخواند به خوابی با رقص های تن، تا روشنایی ...

باز هم نبضی هست که مرا میکشاند، حتی اگر حیرانی ها بر دلم باشد . . .




اندام لق روزگار ...



کلماتی که به ریشخندی، داغی افلاطون را به سخره میگیرند ...

به دور از ادب می نامند، اما گاه معجزه میکنند!

گاهی باید، تکرار کرد...

و همه کتابخانه و دل را، گنجینه را به " گور ِ ... " یا " ...... " به سخره گرفت.

باید خندید و حسی را بر بدن، مهمان کرد!