کلاغ ها را ببین .....
با سر و پایی شکسته، مسموم، گره ای منقبض و سخت در جانت، بر سر راه نفست، اطرافت را نگاه میکنی.
شاید غرور......
حریفی که بی هیچ مبارزه ای تو را سخت بر زمین نشاند!
حریفی که نرم بر شانه هایت مینشیند و تو هیچ نشانه ای از آن نمیبینی. حریفی که در آخرین مرحله ها به سراغت می آید و پس اگر بزند، سخت و کاری زده است! آن گاه به سراغت می آید که کمتر چیزی هست که تو ندانی. و کمتر کسی هست که بتواند تو را یاری کند. حریفی که سلاحش فراموشی ست. فراموش میکنی ... نفس را، لبخند را، عبور را، درخت را، ساده ترین را، خودت را ....
و هر چه زخمش کاری تر باشد، نخواستن و انکاری شدید تر در تو ریشه می دواند تا جاییکه شاید هیچگاه نخواهی.
ترس،غریبی، نخواستن، از خودت، با خودت، خودت را ...........
و آنجاست که دیگر مثل روزهای پر شور آن سالها، دیگر برهنه به دنبال معجزه نمیدوی. سرد شده ای و سخت.کتابی در گوشه ای از قفسه کتابخانه، برای تو کز نکرده است. شاعری فقط برای تو، لب به بیان تنها یک مصراع، فقط برای تو، باز نکرده است. برگی تنها برای تو در باد نمی وزد ... تا همه برای تو فقط یک نشانه باشند! خبری از این شور ها و راز ها نیست!
اینجاست که باید قوی باشی و تیزبین. آرام. چشمانت را ببند. خون زیادی از تو رفته است. بپذیر. زخم خورده ای. تقلا نکن. زیرک باش. آرام ...... اینجا، دست از تلاش بردار!
اینجا، نظاره گر باش. کمی مکث کن. بنوش .... ترمیم شو!
درکی عظیم روبروی توست. به تو لبخند میزند. معجزه ای نیست! همواره و سالیان و هزاران، مقابل تو بوده است. برای انسان! از ازل، مدام!
آن روز که قابیل متحیر، تن بی جان هابیل مقابلش بود و کلاغی به او یاد داد که چه کند! طبیعت!
طبیعت ...
در آغوشت گرفته است و نرم در گوشهایت زمزمه میکند ... گرمای وجودش را احساس کن.
آرام و ساکت، گوش بده. ببین. کلاغ مقابلت را ببین. داد نزن. دست و پا نزن ....
کلاغ ها را ببین.