یکی شدن با خاک ... تمام ... لبخند ... دوباره.
داره خراب میشه ... داره ریزش میکنه.
نگاهم به لبهاشه و صدای آرومش محیطمو پر کرده. داره توضیح میده! توضیح ... توجیه ...
و من بی حرکت ... توی ذهنم، بنای خیلی محکمی، با هر کلمه اون، داره ریزش میکنه ...
به چشماش دیگه نگاه نمیکنم.
گوشیمو توی دستم میگیرم و دنبال یه بازی میگردم. خیره میشم به این جفت تاس ...
داره توضیح میده. میخوام که توضیح بده. نگرانم نکنه احساس کنه بی فایدست و ساکت بشه!
میخوام انقدر توضیح بده تا همه چی پاک بشه. تا بفهمم ... تا نفهمم!
داره ریزش میکنه ... غبارشو میبینم ... صدای جیغ ذهنمو میشنوم... داره توضیح میده ...
+ نوشته شده در هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت توسط دت
|