خوشحالم از خاموشی که دیر یا زود اتفاق می افتد. این یعنی مطمئن ترین و تضمین شده ترین آرامشی که در انتظار من است. این یعنی امید. این یعنی سکوت. فکر کردن به آن لحظه، زندگی را در من بیدار می کند. اشک هایم به لبخند می رسند. سوال هایم، ته می کشند. اهمیت ها برایم گذرا می شوند و می توانم بالاخره من هم کمی لبخند بزنم!

 

 

 

تشییع جنازه ...

 

به مرور میپذیرم که با حذف خیلی از دغدغه ها، زندگی خیلی آرامتر میگذرد .... با نصب یک تابلوی " تعطیل است"!

سکوت و سکون و تنفس به زندگیم باز میگردد اگر "زنجیر در" را بیندازم! اگر هیچ اسمی، مرجع ضمیر " او " در جمله هایم نباشد!  وقتی دلم را به هر چیزی جز یک آدم، عادت بدهم. 

اطلاعات نصفه نیمه

 

این روزها،آدم نمیداند تنبل شده است یا فیلسوف! نمی داند درگیر بازی های ذهن شده است یا به بینش خاصی رسیده است! نمی داند متوهم شده است یا آرام؟! اصلا آدم وقتی با خودش حرف می زند، نمی داند با خودش حرف می زند یا با کسی دیگر!!!!!!!!!!