طاقت !
یک صبح سبز لیمویی! با صدای به اندازهء سگ ها بیدار می شم ... لبریزم از یک انتظار کوتاه ترش و شیرین!
یک لبخند نازک! انقدر واقعی که به راحتی از تخت جدا میشم!!! نمی دونم این چه غریزه و ذاتیه که وقتی احساس دوست داشتنت تمام وجودم رو قلقلک میده، اشتهام به خوردن بیشتر میشه!!! دوست دارم بوی عطر یه غذایی، یه برنج، توی خونه بپیچه. چرا رنگ گوجه و بوی کرفس برام زیباترین میشه؟! دوش گرفتن برام معنی پیدا میکنه. شونه کردن موهام، نرم بودن موهام برام مهم میشه. مقدار نمک و پودر سیر مهم میشه. مهمترین چیز ! دیگه اخبار کجا و کجا مهم نیست! دیگه صدای کسی رو انگار نمی شنوم! دیگه نگاه هیچکس سنگین نیست. یه دفه همه چیز و همه کس با یه سرعت زیاد ازم فاصله میگیرن، وقتی که بوی دوست داشتنت منو قلقلک میده ...
چقدر بهار و شکوفه ها و آبی آسمون مهمترین بودنای زندگیم میشن وقتی که میدونم توی زندگیم وجود داری، وقتی عدسارو لابلای برنج می ریزم.
چقدر خدا بهم نزدیک میشه وقتی که توی حرف زدنای روزانه با دیگران، تو توی ذهنم میچرخی!
صدای سلین دیون برام با شکوه تر میشه وقتی میدونم قراره این کاهوها و گوجه ها رو با هم بخوریم. وچقدر این خرد کردن کرفس ها زیباست ....
صدای شرشر آب، بوی شامپو آرامش بخش ترین بوی دنیاست وقتی که یکساعت به اومدنت باقی مونده. دلچسب ترین بازیگوشی وقتیه که انگشتام لای موهام بازی میکنن و از نرمیشون لذت میبرم.
دلچسب ترین تلاش برای سیاه تر شدن چشمهام. آمد و رفت چندباره مداد توی چشمم ....
ظهر، تندی آفتاب .... وقتی که می فهمم خواب موندی و حسی برای خوردن این سالاد نداری و اعصاب خورد کننده ترین حرفی که شنیدی، دلتنگی زنانست!
و من سالاد رو غرق سس میکنم تا بهانه ای پیدا کنم که این تلخ ترین ها رو فرو بدم! این مسخره ترین ها رو ...