کمدی ِتراژدی باره ها

برای انتخاب طبیعی یه داستان معروفی هست که میگه یه پروانه های سمی با رنگای خاصی بودند که وقتی پرنده ها اونارو میخوردن، مسموم می شدن! عکس استفراغ پرنده هارو هم توی کتاب گذاشته بود!!! پرنده ها به مرور متوجه شدن دیگه پروانه های این رنگی رو نخورن! حتی اگر از گرسنگی داشتن میمردن!!!!

نمی دونم چرا انتخاب طبیعی توی ما اتفاق نمی افته! با شنیدن حرفای قشنگ و فوران حسای خوب، گوشمون و ذهنمون و دلمون و زندگیمونو هزاران هزار سال، مسموم میکنیم! 

 

 

بودن سخت است!

بودن سخت است. زن بودن گویی سخت تر. باور را نفس کشیدن، مزه مزه کردن، سخت است/ آنقدر که انگار باید بی خیال شوی ... حتی خیالش هم تو را از پا می اندازد.

اما ... اما کافیست حتی فقط و فقط یکی از هزاران سلول مغزت این را نخواهد! باور نکرده باشد/ همین یک کوچکترین ذره، کار توی ملیاردها سلولی را می سازد!

همین یکی، توی ملیارد سلولی را خرد می کند/ خاکت می کند/ غبار میشوی ...

متقاعدت نکند، فریبت می دهد! انقدر که بعد از سال ها قطره اشکی از گوشه چشمت بر زمین می افتد!

کاش همه چیز الان متوقف میشد/ تمام نمی شد! متوقف. می ماند! کاش می شد در این فریب تا ابدیت نفس کشید. کاش میشد در ثانیه باور این فریب، تا ابدیت فقط نفس کشید.

قرار می گیرم با این دروغ ها ... با این فریب ها ... تکه تکه هایم را، ذره ذره های من را، جزء جزء ذهنم را، این دروغ های آرام به هم می چسباند! یکی میشوم! 

 

 

زنی که دارد تمام میشود ....

 

و من گویی دارم تمام میشوم. صداها و روزها اینگونه می گویند. خبرهایی که می آیند ... گویی این حیرانی ها دارد به اتمام می رسند. آشفتگی و انتخاب های اشتباه که به جسم هم سرایت کرد! حمله به خود ... 

و من چشم به راه روزهای شیرین بودم. خواب های رنگی .... 

اما پایان انتظار هم شیرین است!

از پایان هم خشنودم ولی میشد که مهربان تر باشی! میشد که من هم یک روز می خندیدم.

کاش دنیایی باشد برای جبران.

 

توهم توطئه ...

یک چیزهایی میسازند که آدم فقط بیشتر در دام مقایسه می افتد .... ترور ذهنی انفورماتیکی!!!

 

 

برانگیختگی ...

 

باید خیلی چیزها را پذیرفت. حتی اگر واقعا و به دور از هر جبهه گیری و موضع گیری، قابل پذیرش نیست، انکار هم نکنیم!

ذهنم، بدنم، شرایطم، روزهایم انگار دچار " گازگرفتگی" شده است! مونوکسیدکربن. همان که میل اتصالش به هموگلوبین از اکسیژن بیشتر است و در رقابت اتصال، پیروز میدان است! همان گازگرفتگی شیرین و لذت بخشی که آرامشی عمیق دارد! آنقدر عمیق که هیچگاه از این خواب بیدار نمی شوی .... مرگ!

گاه باید، عین دود کردن اسفند در خانه، عین پرکردن تمام فضای خانه از بوی بهار، بگذاری صدای بلند موسیقی عرب تمام گوشه گوشه خانه را ضد عفونی کند.

باید به هر شکلی و به سرعت، هوا را به خانه بیاوری و گرنه در آرامش محض دروغین و خنده کنان به دعوت دروغ، به نابودی خواهی رفت ...

 

 

 

 

ولیعصر ...

 

گاه تلخی هایی را در شهرم میبینم، که ایمان می آورم!

ایمان به خدا ...

به دین ....

به ولی عصر ...

به دعا ...

هستند، چون معجزه ای و چیزی جز این نیست!

که اگر اختیار ما به خودمان بود و به انتخاب هایمان، هر ثانیه به هزاران دلیل، عزای عمومی بود!

 

 

 

 

هیئت دولت: عزای عمومی

 

خداوندا ... 

تو را سپاس.

خداوندا ...........

سپاس...................

سپاس از فراموشی! سپاس از انسان نسیان گر. سپاس که مرا انسان فراموشکار آفریدی. که اگر فراموش نمیکردم فراموشی ها را، سخت تر می گذراندم سختی ها را!

که اگر پس از دو سه روز، التهاب و سوگواری، فراموش کردن ها را فراموش نمی کردم، سختی ها، نمی گذشت.

روزهایم عزای عمومی شده است! خیابان هایم به پرچم های مشکی عادت کرده اند. گرد و غبار هوا هم آسمانم را تیره کرده است و دیگر روشنی را بخاطر نمی آورم.

خداوندا ....تو را سپاس. که فراموش می کنم اشک های دست فروشی را که بساط نان خانه اش با امریه ای به آسمان میرود و اموالش کف خیابان زیر دست و پا گم می شود اما .... اما حکمی، نامه ای برای برچیدن بساط ساختمان تلخ هزاران ملیاردی ندارد که اینگونه فرزندان میهنم را بی پدر کرد .... مادران وطنم را تا ابد، منتظر گذاشت و معشوقه ای را بی آغوش ....

خداوندا تو را سپاس ... که فراموش می کنم و میتوانم هر روز برخی از حاکمانم را بر صفحه رسانه ام با همان مسئولیت های سالیان گذشته ببینم.....

 

 

خوشحالم از خاموشی که دیر یا زود اتفاق می افتد. این یعنی مطمئن ترین و تضمین شده ترین آرامشی که در انتظار من است. این یعنی امید. این یعنی سکوت. فکر کردن به آن لحظه، زندگی را در من بیدار می کند. اشک هایم به لبخند می رسند. سوال هایم، ته می کشند. اهمیت ها برایم گذرا می شوند و می توانم بالاخره من هم کمی لبخند بزنم!

 

 

 

تشییع جنازه ...

 

به مرور میپذیرم که با حذف خیلی از دغدغه ها، زندگی خیلی آرامتر میگذرد .... با نصب یک تابلوی " تعطیل است"!

سکوت و سکون و تنفس به زندگیم باز میگردد اگر "زنجیر در" را بیندازم! اگر هیچ اسمی، مرجع ضمیر " او " در جمله هایم نباشد!  وقتی دلم را به هر چیزی جز یک آدم، عادت بدهم. 

اطلاعات نصفه نیمه

 

این روزها،آدم نمیداند تنبل شده است یا فیلسوف! نمی داند درگیر بازی های ذهن شده است یا به بینش خاصی رسیده است! نمی داند متوهم شده است یا آرام؟! اصلا آدم وقتی با خودش حرف می زند، نمی داند با خودش حرف می زند یا با کسی دیگر!!!!!!!!!!

 

 

 

طب سنتی ...

 

انگار همه چیز، همه موضوعا، یه روند و یه مسیر مشخصیه! چه احساسی چه منطقی ...

از یه نقطه خاص شروع میشه و از ایستگاههای معینی میگذره و نهایتا به جای معلومی ختم میشه! مثل عاشق شدن، مثل از عشق فارغ شدن و ترک شدن یا ترک کردن، مثل کنار اومدن با مرگ عزیز، مثل آرزو هامون، و همه ما فکر میکنیم مورد ما با بقیه خیلی متفاوته و استثنائیه و فکر میکنم به کسایی که توی این مسیرها نسبت به بقیه واکنشای متفاوت تری داشته باشن، رو بهشون میگم غیر طبیعی که در حقیقت در اقلیت هستن و اونایی که واکنشاشون شبیه هم و در اکثریت باشن رو میگیم طبیعی! 

این تعریف ها و این حد ومرز ها از یه جایی به بعد تبدیل به چیزی شبیه پیام های بازرگانی میشه! میبینی، میشنوی حتی ممکنه نظر بدی استفاده کنی ولی دیگه برات مهم نیستن!!! حتی شاید دقیقا فرصتی برای دستشویی رفتن وسط یه فیلم ناب باشه!

دونستن سیاست ها و باید ها و نباید ها توی یه رابطه، توی زندگی، حتی توی رابطه با خودت هم از چیزاییه که میشه گفت خیلی مهمه! خیلی خیلی مهم! گاهی با وجود تمام ابهت و غروری که برای خودت قائلی، میشینی روی صندلی و با تمام وجودت زار میزنی!!! پر میشی از حس حماقت، پشیمونی، پر از کاش، پر از سوال .... و میگی کاش این چیزا رو از قبل میدونستم! کاش رعایت میکردم ...

ولی کی چی میدونه؟! 

کی تضمین میکنه که با تمام این مراعات کردنا و اجرا کردن سیاست ها همه چیز اونجوری که دلخواهه پیش میره؟!

خواهش کردن، خواستن، بیان کردن مقدار خواستن و اشتیاق از اون چیزاست. اولین چیزی که ازت میپرسن اینه که بهش که نگفتی نرو؟ گریه که نکردی؟ زنگ که نزدی؟ التماسش که نکردی؟ و وقتی تمام جوابات مثبته، بهت میگن خاک  بر سرت! 

و البته که انگار از لحاظ آماری با رعایت کردن این سیاست ها زودتر به خواستت میرسی! 

اما ...

 

 

خیابان، همیشه یک جای پارک خالی برای تو ...

مستیت خوب است! مثل یک دروغ بزرگ دوست داشتنی. بسیار دوست داشتنی و لذتبخش. مستی خود خواسته ات ... مستی هورمونی و غریزیت ... نمیدانم. اما میدانم این موقع است که عیب هایم را به رخم میکشی! نقابت را کنار میزنی! عاشق میشوی. دوست داشتنی هایم را به زبان میاوری و مرا از حل معماهای همیشگی آزاد می کنی! 

کمبود ویتامین D ، توهم، میل به معنویت!

 

بعضی از فیلمها، مخصوصا از نوع هندی، رمان های نوجوونا و اتفاقایی که آدم این طرف اون طرف میشنوه، انقدر مسخره و خنده داره که .... حتی نمی تونی ثانیه ای به باور کردنش فکر کنی!

اما زندگی به من بارها نشون داده که به صنعت بالیوود علاقه زیادی داره! شاید این لحن صحبت کردن یه جورایی حس توهین یا تحقیر داره. اما ...

نمی دونم! گاهی احساس می کنم چقدر نسل ما از کمبود آموزش ذهنی و روحی، مهارتای لازم برای زندگی کردن، نحوه تجزیه تحلیل، فکر کردن، تصمیم گرفتن و ..... رنج میبره! انقدر هیچ چیزی وجود نداشت که آدم بتونه حتی برای خودش الگو دست و پا کنه!!! دو سه تا الگوی ثابت که تا یه سنی تحت تاثیر یکی از اونا بودی و از یه سنی به بعد تحت تاثیر اون یکی!

ولی گاهی هم فکر میکنم که اصلا چرا آموزش؟!!!! 

اصلا شاید همین آموزش کار ما رو خراب کرده! آموزش فکر کردن! اینکه باید فکر کرد! باید فکر کرد و تصمیم گرفت! باید حساب کتاب کنی! حتی یه دوره ای آموزش اینکه باید به احساساتت گوش کنی! عقلت رو بذار کنار! پیرو قلبت باش! حسابگر نباش و .....

شاید اصلا باید هیچ توصیه ای در کار نمی بود!!!!!!!!

شاید باید آرام نشست! شاید زمانی که ظاهرا شکست خوردم، به جای شنیدن امیدواری ها و دلداری هایی که بهم داده میشد و توصیه هایی که میگفتن اشکالی نداره، دوباره تلاش کن، تلاش بیشتر و ..... باید شک میکردم!!! باید میفهمیدم که اون لحظه باید دست از تلاش بردارم! باید بایستم. نفس بکشم. ساکت. آرام و دور بزنم!!! 

شاید وقتی که همه از استعدادهام میگفتن و ابراز تعجب میکردن و با حرص و آه و حسرت از حروم شدنم حرف میزدن، باید میفهمیدم که قرار نیست این مسیر ادامه پیدا کنه!

این چله نشینی ها ...

 

 

 

 

 

 

بند کفشهامو محکم میبندم. بوی عطرم هوشیار نگهم داشته. آرومم میکنه. مسلط. لبخندم رو، لحن و تون صدام رو با همین بوی عطرم میتونم کنترل کنم. مثل یه ماهی ریز بدون گوشتی که بدنش پر از قلابای ریز و تیزه، ذهنم و روحم پر از قلابای ریزه ! ولی من این قلاب ها رو خودم به بدنم فرو کردم ... تا زنده بمونم. تا لبخند بزنم .... و اتفاقا هم که خوب جواب میدن! انقدر خوب که دوست دارم بیشتر زندگی کنم تا بیشتر از این قلاب های توی بدنم، توی گوشت تنم لذت ببرم! این نشئگی ها رو که برای فرار از درد هستش رو انقدر دوست دارم که شاید دوست دارم این درد همیشگی باشه!

قلابای ریز بی مصرف! بی معنی! بیهوده! بی معنی! کلیشه ای ... ادا! ولی من رو از روی زمین بلند میکنن.... من رو سر پا نگه داشته. 

شاید با همین قلابای ریز هستش که او رو هنوز کنار خودم دارم! و خودم رو هم کنار او!

مثل یذره نمک که به چندکیلو گوشت و کلی مخلفات توی خورش، مزه و به غذا معنی میده!

 

 

 

انتظار ...

 

خنده هایش فضا را پر می کند، آن دختر با چشمانی سیاه، با دستکش های بنفشش که سر انگشتانش از آن بیرون جا مانده اند و لاک سورمه ای رنگ ناخن هایش را پوشانده ....

حرف می زند ...

همان دختری که آنجا نشسته و چتری های شلخته اش صورتش را شادتر نشان می دهد ...

آن دختر رامی گویم ....

همان که آنجا نشسته و با حرصی کودکانه سالادش را با دست می خورد ....

آن که میخندد .....

همانکه سرش پر است از فکر ها و ایده هایی که میخواهد انجام دهد ....

همانکه پر است از زندگی ......

همیشه میخواهد از فردا زندگی کند!!!

همان را می گویم، که نشستنش جوری ست که انگار اطرافش بسیار سرد است و بدنش گرم .....

چشمانش را هر روز به همین زیبایی سیاه می کند ......

روی تمام لقمه هایش سس می ریزد. لقمه هایش را غرق سس می کند تا وقتی به دهان می برد، قطره ای از لبانش سر بخورد و او همین را میخواهد. میخواهد که با زبانش آن قطره سس را روی لبانش دنبال کند . میخندد. 

به همه چیز، سس می زند!

روزی با خنده قرمز به جمع دور میز گفت فقط او بود که اصل بود! سس لازم نداشت ........

 

اما دفت کن. تو هم میبینی؟

چشمانش خیس هستند .....

 

 

هذا من فضل ربی...

 

قبل از باز شدن چشمام، هجوم فکرا و حرفا و صداهاست که توی سرم شروع میشه. قبل از احساس کردن اولین دم و بازدمم بعد از بیدار شدن، ذکرهاییه که روی زبونم جاری میشه. یه چنگ زدن روحی! یه تمسک و توسل ذهنی! سیلابی که با تمام توان و غرش تو رو میخواد از جا بکنه و ببره و تو با تمام توانت که مقابل اون همه نیرو، خنده دار به نظر میرسه، به ریشه یه درخت خشک شده چنگ میزنی.

تماس های بی پاسخی که کاش میشد برای همیشه بی پاسخ بذارمشون ولی دقیقا برعکس، همون تماس هایی هستند که باید سریع جواب بدی و به دنبال این جواب دادن، یه دنیا کار بی معنی میریزه روی سرت.

زیر کتری رو روشن می کنم و تا آب جوش بیاد، سیگارم رو روشن میکنم. کاش زودتر از اینا می فهمیدم. گرچه الان هم شک دارم درست فهمیده باشم!

کل مسیر زندگی عین یه سناریوی از قبل نوشته شده، یه جوری هدایت میشه که تو توی زمان معین، توی مکان معینی باشی و به فرض آدم معینی رو ببینی و اون با یه جمله، مسیر زندگی تو رو تغییر بده به یه سمت دیگه تا بالاخره به اون نقطه آخر برسی.

حتی همین جرقه ای که توی سر تو باید زده بشه که پاشو برو فلان جا .... جرقه ای که توی سر یه نفر زده بشه که مهمونی بگیره و تو رو دعوت کنه.

چای رو دم میکنم. قوری رو پر میکنم. قطعا امروز از اون روزایی هستش که چای و سیگار، از تلخی و گسیش کم میکنه!

توی تمام وجودم داره میچرخه! صداش، برق نگاهش، دو دو زدن چشمهاش ....

اگر توی سناریو نوشته شده باشه، امکانش هست!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با افتخار، شبکه سه ...

 

 

با یه لبخند بزرگی روی صورتش که میشه تمام دندونهاش رو شمرد و با یه صدای تقریبا بلند که پر از هیجانه و گرم بودن جای نفسش رو نشون میده، اعلام میکنه که برنامه بعدی که میخوام براتون پخش کنم یکی از کارتونهای خاطره برانگیز دهه شصته. پر از نوستالژی ...

خاطره برانگیز! آره. خاطره هایی که روزی ده تا لیوان گل گاوزبون با قرص باید بدیم بالا تا ولمون کنن. خاطره هایی که خاطره نیستن. دلیلن! علت. دلیل بیشتر چیزایی که بخاطرشون بوی سیگار تلخی که همه جا رو پر کرده رو با خوشبو کننده های هوای مصنوعی پنهان می کنیم.

 

 

هپروت ...

 

 

آروم روی نیمکت رختکن باشگاه میشینم و سرم رو به دیوار پشتم تکیه میدم، قمقه رو بالا میارم و جوری شربت عسلم رو میخورم که اون بوی خیلی کم و یواش گلاب و زعفرونش رو ذره ذره بدنم احساس کنه. میخوام که آروم بشم.   با یه آهستگی کشداری پام رو بالا میارمو بند کفشم رو باز می کنم. دور و برم پره از بوی اسپری و ادکلنای مختلف که پیس و پیس دارن روی بدنای خیس عرق کرده خالی میشه. موهایی که دارن به شکلای مختلف بسته میشن و آینه هایی که جلوشون همه دارن یه جوری خودشونو جا میدن تا یذره فضا پیدا کنن تا لبشونو رفت و برگشتی و سریع قرمز کنن. پدایی که تند تند توی پنکیک میخوره و روی صورتا کشیده میشه. پر از صدا، پر از خنده، برنامه های بعد باشگاه و قرارای ناهار و مهمونیا و کار و آدرس متخصصای پوست و آرایشگاهه که توی فضا پیچیده. سکوت توی مغزم موج میزنه. بدنم آرومه. کاش این لحظه برای همیشه ادامه داشت. لباسام رو میپوشم و شالم رو روی سرم میندازم. صدای دزدگیر و استارت ماشینا انگار با هم مسابقه دارن. در ساکم رو باز میکنم. کبریت و سیگارمو در میارم. 

 

 

عزیزتزین ....

 

 

پاهامو از روی زمین بلند می کنم و روی میز میذارم. توی صندلیم فرو میرم. سیگارمو روشن می کنم و بیرون رو تماشا می کنم. صحنه های کلیشه ای فیلمای روشنفکری. بخوای فکرشو بکنی کلا کل زندگی هر جای دنیا که باشی، کلیشه ایه! رنگ و آبش متفاوت. نمی تونم لحظه ای به نبودنش فکر کنم. نمی خوام هیچوقت ازم این سوال پرسیده بشه که دوسش داری یا نه؟! هیچوقت دلم نمیخواد توی موقعیتی قرار بگیرم که برای حفظ کردنش، مجبور بشم سیاست داشته باشم. اینکه بهش بگم یا نگم که برام مهمترینه.

میخوام دوستش نداشته باشم. برام مهمترین نباشه. ولی همیشه همین جور بمونه. همیشه مطمئن باشم که هست و دوستم داره. آرزوم شده دوست نداشتن. که اگر به همین زودی و شاید ناگهانی، رفت، آسیب نبینی! مردا دنبال زنهایی که بهشون ابراز محبت میکنن، نیستن. زن اگر همیشه به مرد ابراز نیاز کنه، از چشم مرد میفته! وقتی بهش میگی دوست دارم، دیگه تمومی! سهل الوصول نباش. سفت باش. خودت رو بگیر .... و هزاران جمله و مشاوره های اینجوری ...  که در این حالت هم هیچ تضمینی برای موندنش نیست! بهار، دختر خوبی بودا! خیلی خوب! خسته شده بودم از دستش از بس همیشه مهربون بود! از همیشه خوب بودنش دیگه خسته شده بودم.اینا رو بهروز می گفت.

صدای لاستیک ماشینش رو روی سنگریزه ها میشنوم. چیزایی که خریده رو روی کابینت میذاره، کمکم میکنه که جمع و جورشون کنم. حوصله گرسنه بودنش رو ندارم. حوصله خوش اخلاق بودن ندارم. کاش سرد بودم. بی تفاوت. کاش میتونستم با چند نفر باشم. کاش میشد بعد از این با یکی دیگه باشم. ناهار رو میکشم، مثل یه وظیفه هر روزی، میز رو می چینم.  یه چندتا پر کاهو میخورم با سس زیاد، بلکه مزه دهنم عوض بشه.

حوصله ندارم میز ناهار رو جمع کنم. میرم توی اتاق و دراز میکشم. صدای ظرفا از توی آشپزخونه میاد.

میاد دراز میکشه، سرمو میذارم روی سینش.

-          امروز پریود شدی؟

-          نه!

 

 

پنجشنبه های نخواسته

 

 

ساعت های بی روح و سنگین مترو. هرروز، روزی دوبار. ماهها و شاید سالها. سلام های بی روح. لبخندهای بی روح تر. محیط بستهء کاری. چای ساعت ده. شکلات هام دیگه مزه ندارن. برای تنوع ، بیسکوییت! چند وقت بعد دوباره شکلات و ... تنش های کاری. موافقت. مخالفت. نه شنیدن ها. آره شنیدن ها. خرید. فیلم. مهمونی. دیالوگ های از سروقت گذرونی. سمینار. کنگره. حقوق آخر ماه. 

اما وقتی صبحتو با چشم باز کردن توی بغلش شروع کنی ....!!!

 

 

قل اعوذ بالرب الناس من الملت ایران!

 

آدم دیگه به جایی میرسه که احساس میکنه بدون 4 قل دیگه امکان نداره بتونه پاش رو از در خونه بیرون بذاره! صبح که چشمات رو باز کردی، قبل از اولین نفست، باید 4 قل رو بخونی و گرنه ممکنه امروز تیکه تیکه بشی!!!دیگه هیچ نفس عمیقی و مدیتیشن و مهارت های روانشناسانه و جامعه شناسانه و فیلسوفانانه و ورزشکارانه و تمام انانه ها به کارش نمیاد!

انصافا اگر به یه نفر فقط بگی از ساعت 7:30 صبح تا 8:15 صبح، کلهء سحر، در حال پیاده راه رفتن توی یه مسیر 500 متری و سوار تاکسی شدن، چهار مورد خشونت به شکلای مختلف برات پیش اومده، چی میگه؟

نمیگه مشکل از خودته؟؟؟

ولی دقیقا، عین عین واقعیت رو تعریف کرد، و من بعدش آرزو کردم که کاش حداقل یه روزی بتونم برم افغانستان زندگی کنم!

از خونه میاد بیرون، بعد از ده متر راه رفتن، مجبور میشه از یه خیابون دو طرفه بگذره، و مسلما طبق قوانینی که از بچگی یاد گرفته، اول به چپ نگاه میکنه و یکدفعه بعد از یه صدای بوق ممتد میشنوه که یه نفر میگه هوووووووی گوسالهههههه ..... 

یه ماشین از سمت راستش، ( در خلاف جهت مجاز برای رانندگی و در واقع ماشین داشته تخلف می کرده)، داشته میومده و اون ندیده بوده! ماشین نه نیسان آبی بوده و نه راننده یه پیرمرد با ظاهر روستایی و نه یه مرد با صد من ریش! یه خانم با موهای بلند بلوند و ظاهری همچون عروسکای باربی توی یه شاسی بلند خیلی باکلاس!!!

یه خیابون پایین تر، وقتی داشته از خط عابر پیاده رد میشده، تصور منین توی سرما و برفی که داشته میومده، ماشینی که از دور داشته میومده و باید سرعتش رو کم میکرده، نه تنها کم نکرده بلکه پاش رو روی گاز گذاشنه و حتی ممکن بوده از روی کفشش و پاهاش رد بشه!!!

 

سوار تاکسی میشه! کرایه 1400 تومن. ولی ماههاست برای جلوگیری از هرگونه فحش شنیدن،  بیخیال حق و حقوق، فرض رو به 1500 تومن گذاشته و همیشه مطمئن میشه دقیقا 1500 تومن خورد توی جیبش هست و بعد سوار تاکسی میشه! از بدشانسی اون روز ده هزار و پونصد تومن داشته، مسافر اول پنج هزار تومن داد و مسافر دوم هم توی دستش دو هزار و پونصد تومن نگه داشته بود، 10500 تومن رو به راننده میده و میگه بفرمایید! راننده ده هزار تومن رو پس میده و میگه خوردش کن!

مسافر: شما دو هزار تومنی دارید؟

راننده : بله!

مسافر: خب این خانوم که 5 هزار تومن دادن، این آقا هم الان دو هزار تومن میدن، شمام که یه دو هزاری دارید، پس نه هزار تومن به من پس بدید، درست میشه!

راننده: نه بابا! راست میگی؟ چشم نخوری! خودم بلدم! اگه قرار بشه پول خوردامو بدم به تو که خودم چی کار کنم؟

مسافر: خب پولارو برای چی نگه داشتید؟ پول که دارید پس من بدید!

راننده: برو بابا. حال ندارم. برو خوردش کن بیا!

مسافر: آقا من باید برسم به کارم ، لجبازی نکنید.

راننده: لجباز ننه ء ..... فلان و فلان ......

 

 

قل اعوذ بالرب الناس!!!!!

 

 

 

 

خیالبافی

تا خونه قدم می زدم و به حرفاش فکر میکردم. شاید بدترین نقطه، اون موقعی باشه که آدم حتی دیگه نتونه خیالبافی کنه ... حتی الکی خودش رو توی یه موقعیتی ببینه که دلش می خواد! آدم انقدر خسته باشه. انقدر !!!

یه چیز قوی!

بالاخره آدم یه جایی میفهمه که یه چیزی هست! یه چیزی که اگر بخواد، همه چیز رو بسیار ظریف و دقیق و نامحسوس، با هم جور میکنه و اگر نخواد به همین ظرافت و دقیقی همه چیز رو نابود میکنه! خیلی وقتا فقط کافیه یه ثانیه زودتر و یا دیرتر یه اتفاقی بیفته که زندگی یه نفر زیر و رو بشه، خوشحال بشه و یا ناراحت. 

آدم بالاخره یه جاهایی، میفهمه که یه چیزی هست. یه چیز قوی. یه چیزی که از خیلی چیزا خبر داره و توانایی انجام خیلی از کارا رو هم داره. یه چیزی که میفهمی میتونه خیلی مهربون باشه و به قول معروف به آدم حال بده و یا خیلی نامرد باشه و حال گیری کنه.

یه چیزی که من نمی دونم چجوری میشه رامش کرد؟! چجوری میشه فهمید که چی میخواد، چیکار میخواد بکنه؟! چرا اینجوری؟! چرا انقدر ظالمانه؟! چرا انقدر ناراحت؟! تو که انقدر قوی ... ؟؟!!

 

 

بروید ... من می مانم این سوی دیوار ها ...

 

 

این ماندن و رفتن ها، اختیار نیست! جبر هم نیست که بی احساس باشد. یک جور بازی قدرت است. به رخ کشیدن قدرت! گاهی این قدرت دست کسی را میگیرد و می برد آن سوی دیوار ها و گاه دیواری میشود که سر هر راهی سبز میشود بر سر آدم های دیگر .... نمی دانم چه چیزی تعیین کننده این است که تو از کدام دسته باشی! از به پرواز در آمده ها یا از بال شکسته ها ...

 

اما یک چیز را می دانم! که تمام خواهد شد! همه چیز ....

 

تمام دل سوختن ها، قضاوت ها، تلخی ها و تندی ها، و کسی هم برای هزاران سال خوشبخت نیست ...

 

 

 

بسیار تکراری و بی هیچ مزه ای!

 

 

چنان با کلنگ به جان زمین افتاده، که احساس میکنم در رقابتی بین المللی برنده ء مدال طلا خواهد شد! در اوج گرما در ساعت های کاری ...

خوشحال است از حلال بودن دسترنجش، از سلامتی و توان برای کار کردن! 

گویی او تنها قاصدیست که اسکناس ها را از دستان کارفرما به صندوقدار بیمارستان برساند، به صاحبخانه، به چند فروشنده ء خوش انصاف که حاضر شده اند نانی و پنیری به نسیه بدهند ...

 

نگاهش میکنم.

او تنها به دنیا آمده است که زمین خانهء چند ملیاردی فلان بندهء خدا را کلنگ بزند؟!

 

 

 

مثل فیلما ...!!!

 

 

آدم وقتی بچست و زندگی بزرگترارو میبینه، میگه وا !  و یا میگه اوووووووووووووو .... کو تا حالا من بیست، سی، چهل سالم بشه!!! 

یذره که بزرگتر میشه و فیلمای توی تلویزیون رو میبینه، میگه چه مسخره، ولی خب باز هم میبینه!

بزرگتر که میشه و یاد میگیره فیلمایی رو بره سفارش بده وگزیده تر فیلم ببینه، میگه چه جالب ... کاش میشد مثل این فیلما ....

 

باز هم بزرگتر میشه و موقع تماشای فیلم دمای بدنش تغییر میکنه! واقعی ترن! روی زمین! اما دور!

 

یذره بزرگتر، با خودش میگه منم میتونم فیلمنامه بنویسم!

 

دیگه بزرگتر نمیشه! سنگین تر که میشه، میگه انگار این فیلما از روی زندگی منن!

 

یه کم سنگین تر، دیگه نفسش میگیره! چه فیلم محشری! دقیقا همینه! و چقدر نزدیک!!!

 

سنگین تر ... این فیلما همه منن! من همه ام! 

 

انقدر تکرار؟!

انقدر که دیگه فیلمنامه شده؟! 

اون هم یه فیلم با اکران بین المللی؟!

 

 

 

 

 

 

 

خوب می شوی. عادت می کنی!

 

 

 

دخترک بازی می کند و میخندد. با هزاران هزار زندگی می کند. می خورد. می نوشد. می خندد.

تا اینکه او می آید، با یک کلاه!  با سرانگشتانش خیال دخترک را پرواز می دهد به آن سوی دیوارها

و قانون ها و آدم ها .... دخترک خدا را میبیند.... 

و او می رود. با کلاهش.

 

دخترک راه می رود ونفس می کشد!

 

 

 

 

 

باران تویی !!! ..................

 

 

در همه قید های مکانی و در همه قید های زمانی ....  من کجایم؟!

باران منم!!!

چشمانم را میبندم.

دهانم را باز می کنم. پروانه ای را که میان دو انگشتم گرفتم را  به دهانم نزدیک میکنم.

می بلعمش!

می بلعم با کمی هوای آزاد .... خون میشود در رگهایم! جان می گیرم. نفس میکشم. چشم هایم نور می گیرد ....

 

آرواره مار را فشار میدهم تا دهانش باز شود.  دندانهایش را به  مچ دستم فشار می دهم.. نگاه میکنم. دل دل کردن های حیات در نبض دستانم. راحتش می کنم. مار را .... میرقصد و دور می شود در شنزار روبرو ...

گر می گیرم.....

 آسمان....

 چشمانم، چشمانم را نمی بینند! هرگز....

باران منم!

 بر من ببار ای من .....

که هیچ تویی را بدون من نمی خواهم .........

که آموختم، هیچ تویی بی من را نباید خواست!

 

 

 

 

طاقت !

یک صبح سبز لیمویی! با صدای به اندازهء سگ ها بیدار می شم ... لبریزم از یک انتظار کوتاه ترش و شیرین!

یک لبخند نازک! انقدر واقعی که به راحتی از تخت جدا میشم!!! نمی دونم این چه غریزه و ذاتیه که وقتی احساس دوست داشتنت تمام وجودم رو قلقلک میده، اشتهام به خوردن بیشتر میشه!!! دوست دارم بوی عطر یه غذایی، یه برنج، توی خونه بپیچه. چرا رنگ گوجه و بوی کرفس برام زیباترین میشه؟! دوش گرفتن برام معنی پیدا میکنه. شونه کردن موهام، نرم بودن موهام برام مهم میشه. مقدار نمک و پودر سیر مهم میشه. مهمترین چیز ! دیگه اخبار کجا و کجا مهم نیست! دیگه صدای کسی رو انگار نمی شنوم! دیگه نگاه هیچکس سنگین نیست. یه دفه همه چیز و همه کس با یه سرعت زیاد ازم فاصله میگیرن، وقتی که بوی دوست داشتنت منو قلقلک میده ...

چقدر بهار و شکوفه ها و آبی آسمون مهمترین بودنای زندگیم میشن وقتی که میدونم توی زندگیم وجود داری، وقتی عدسارو لابلای برنج می ریزم.

چقدر خدا بهم نزدیک میشه وقتی که توی حرف زدنای روزانه با دیگران، تو توی ذهنم میچرخی! 

صدای سلین دیون برام با شکوه تر میشه وقتی میدونم قراره این کاهوها و گوجه ها رو با هم بخوریم. وچقدر این خرد کردن کرفس ها زیباست ....

صدای شرشر آب، بوی شامپو آرامش بخش ترین بوی دنیاست وقتی که یکساعت به اومدنت باقی مونده. دلچسب ترین بازیگوشی وقتیه که انگشتام لای موهام بازی میکنن و از نرمیشون لذت میبرم.

دلچسب ترین تلاش برای سیاه تر شدن چشمهام. آمد و رفت چندباره مداد توی چشمم ....

 

 

ظهر، تندی آفتاب .... وقتی که می فهمم خواب موندی و حسی برای خوردن این سالاد نداری و اعصاب خورد کننده ترین حرفی که شنیدی، دلتنگی زنانست!

 

و من سالاد رو غرق سس میکنم تا بهانه ای پیدا کنم که این تلخ ترین ها رو فرو بدم! این مسخره ترین ها رو ...

 

 

 

قسمت دوم

شهرت در موفقیت سهم بسزایی دارد! 

حالا بماند که موفقیت واقعی چیست!