دخترک بازی می کند و میخندد. با هزاران هزار زندگی می کند. می خورد. می نوشد. می خندد.

تا اینکه او می آید، با یک کلاه!  با سرانگشتانش خیال دخترک را پرواز می دهد به آن سوی دیوارها

و قانون ها و آدم ها .... دخترک خدا را میبیند.... 

و او می رود. با کلاهش.

 

دخترک راه می رود ونفس می کشد!