بروید ... من می مانم این سوی دیوار ها ...

 

 

این ماندن و رفتن ها، اختیار نیست! جبر هم نیست که بی احساس باشد. یک جور بازی قدرت است. به رخ کشیدن قدرت! گاهی این قدرت دست کسی را میگیرد و می برد آن سوی دیوار ها و گاه دیواری میشود که سر هر راهی سبز میشود بر سر آدم های دیگر .... نمی دانم چه چیزی تعیین کننده این است که تو از کدام دسته باشی! از به پرواز در آمده ها یا از بال شکسته ها ...

 

اما یک چیز را می دانم! که تمام خواهد شد! همه چیز ....

 

تمام دل سوختن ها، قضاوت ها، تلخی ها و تندی ها، و کسی هم برای هزاران سال خوشبخت نیست ...

 

 

 

بسیار تکراری و بی هیچ مزه ای!

 

 

چنان با کلنگ به جان زمین افتاده، که احساس میکنم در رقابتی بین المللی برنده ء مدال طلا خواهد شد! در اوج گرما در ساعت های کاری ...

خوشحال است از حلال بودن دسترنجش، از سلامتی و توان برای کار کردن! 

گویی او تنها قاصدیست که اسکناس ها را از دستان کارفرما به صندوقدار بیمارستان برساند، به صاحبخانه، به چند فروشنده ء خوش انصاف که حاضر شده اند نانی و پنیری به نسیه بدهند ...

 

نگاهش میکنم.

او تنها به دنیا آمده است که زمین خانهء چند ملیاردی فلان بندهء خدا را کلنگ بزند؟!

 

 

 

مثل فیلما ...!!!

 

 

آدم وقتی بچست و زندگی بزرگترارو میبینه، میگه وا !  و یا میگه اوووووووووووووو .... کو تا حالا من بیست، سی، چهل سالم بشه!!! 

یذره که بزرگتر میشه و فیلمای توی تلویزیون رو میبینه، میگه چه مسخره، ولی خب باز هم میبینه!

بزرگتر که میشه و یاد میگیره فیلمایی رو بره سفارش بده وگزیده تر فیلم ببینه، میگه چه جالب ... کاش میشد مثل این فیلما ....

 

باز هم بزرگتر میشه و موقع تماشای فیلم دمای بدنش تغییر میکنه! واقعی ترن! روی زمین! اما دور!

 

یذره بزرگتر، با خودش میگه منم میتونم فیلمنامه بنویسم!

 

دیگه بزرگتر نمیشه! سنگین تر که میشه، میگه انگار این فیلما از روی زندگی منن!

 

یه کم سنگین تر، دیگه نفسش میگیره! چه فیلم محشری! دقیقا همینه! و چقدر نزدیک!!!

 

سنگین تر ... این فیلما همه منن! من همه ام! 

 

انقدر تکرار؟!

انقدر که دیگه فیلمنامه شده؟! 

اون هم یه فیلم با اکران بین المللی؟!

 

 

 

 

 

 

 

خوب می شوی. عادت می کنی!

 

 

 

دخترک بازی می کند و میخندد. با هزاران هزار زندگی می کند. می خورد. می نوشد. می خندد.

تا اینکه او می آید، با یک کلاه!  با سرانگشتانش خیال دخترک را پرواز می دهد به آن سوی دیوارها

و قانون ها و آدم ها .... دخترک خدا را میبیند.... 

و او می رود. با کلاهش.

 

دخترک راه می رود ونفس می کشد!