در همه قید های مکانی و در همه قید های زمانی ....  من کجایم؟!

باران منم!!!

چشمانم را میبندم.

دهانم را باز می کنم. پروانه ای را که میان دو انگشتم گرفتم را  به دهانم نزدیک میکنم.

می بلعمش!

می بلعم با کمی هوای آزاد .... خون میشود در رگهایم! جان می گیرم. نفس میکشم. چشم هایم نور می گیرد ....

 

آرواره مار را فشار میدهم تا دهانش باز شود.  دندانهایش را به  مچ دستم فشار می دهم.. نگاه میکنم. دل دل کردن های حیات در نبض دستانم. راحتش می کنم. مار را .... میرقصد و دور می شود در شنزار روبرو ...

گر می گیرم.....

 آسمان....

 چشمانم، چشمانم را نمی بینند! هرگز....

باران منم!

 بر من ببار ای من .....

که هیچ تویی را بدون من نمی خواهم .........

که آموختم، هیچ تویی بی من را نباید خواست!