هذا من فضل ربی...
قبل از باز شدن چشمام، هجوم فکرا و حرفا و صداهاست که توی سرم شروع میشه. قبل از احساس کردن اولین دم و بازدمم بعد از بیدار شدن، ذکرهاییه که روی زبونم جاری میشه. یه چنگ زدن روحی! یه تمسک و توسل ذهنی! سیلابی که با تمام توان و غرش تو رو میخواد از جا بکنه و ببره و تو با تمام توانت که مقابل اون همه نیرو، خنده دار به نظر میرسه، به ریشه یه درخت خشک شده چنگ میزنی.
تماس های بی پاسخی که کاش میشد برای همیشه بی پاسخ بذارمشون ولی دقیقا برعکس، همون تماس هایی هستند که باید سریع جواب بدی و به دنبال این جواب دادن، یه دنیا کار بی معنی میریزه روی سرت.
زیر کتری رو روشن می کنم و تا آب جوش بیاد، سیگارم رو روشن میکنم. کاش زودتر از اینا می فهمیدم. گرچه الان هم شک دارم درست فهمیده باشم!
کل مسیر زندگی عین یه سناریوی از قبل نوشته شده، یه جوری هدایت میشه که تو توی زمان معین، توی مکان معینی باشی و به فرض آدم معینی رو ببینی و اون با یه جمله، مسیر زندگی تو رو تغییر بده به یه سمت دیگه تا بالاخره به اون نقطه آخر برسی.
حتی همین جرقه ای که توی سر تو باید زده بشه که پاشو برو فلان جا .... جرقه ای که توی سر یه نفر زده بشه که مهمونی بگیره و تو رو دعوت کنه.
چای رو دم میکنم. قوری رو پر میکنم. قطعا امروز از اون روزایی هستش که چای و سیگار، از تلخی و گسیش کم میکنه!
توی تمام وجودم داره میچرخه! صداش، برق نگاهش، دو دو زدن چشمهاش ....
اگر توی سناریو نوشته شده باشه، امکانش هست!