بودن سخت است. زن بودن گویی سخت تر. باور را نفس کشیدن، مزه مزه کردن، سخت است/ آنقدر که انگار باید بی خیال شوی ... حتی خیالش هم تو را از پا می اندازد.

اما ... اما کافیست حتی فقط و فقط یکی از هزاران سلول مغزت این را نخواهد! باور نکرده باشد/ همین یک کوچکترین ذره، کار توی ملیاردها سلولی را می سازد!

همین یکی، توی ملیارد سلولی را خرد می کند/ خاکت می کند/ غبار میشوی ...

متقاعدت نکند، فریبت می دهد! انقدر که بعد از سال ها قطره اشکی از گوشه چشمت بر زمین می افتد!

کاش همه چیز الان متوقف میشد/ تمام نمی شد! متوقف. می ماند! کاش می شد در این فریب تا ابدیت نفس کشید. کاش میشد در ثانیه باور این فریب، تا ابدیت فقط نفس کشید.

قرار می گیرم با این دروغ ها ... با این فریب ها ... تکه تکه هایم را، ذره ذره های من را، جزء جزء ذهنم را، این دروغ های آرام به هم می چسباند! یکی میشوم!